دل نوشته‌ ای تراژیک از صادق امامی

دل نوشته‌ ای تراژیک از صادق امامی
بسم الله قصد این چند خط، تلخ کردن این به ظاهر شیرینی‌ها نیست! هر چند پیام تلخی است. [1] مادربزرگ پدرام (پدرام؛ کودکی که مادرش زندان و پدرش ناکجا آباد است و تنها با مادربزرگ‌اش زندگی می‌کند) برای سومین روز جهت تأمین مخارج ترخیص شوهرش از سردخانه آمده مسجد تا بشود کاری کرد. (ماجرای مفصلی است) محمدحسین دانش آموز ۱۶ ساله‌ی دوسال پیش‌مون که چند ماهی است ندیدم‌اش، با فاصله دو متری دست دراز می‌کند برای سلام و چند قدم عقب می‌ایستد، می‌گویم چه شده؟ زیر لب می‌گوید آب‌جو خوردم و سرش را پایین می‌اندازد و می‌رود. تماس مادر شایان (۱۶ ساله) برای مساعدت مالی، از شاگردان سال ۹۶ کانون، که پارسال در یک نزاع فوت شد. چندین سرفصل دیگر مختص امروز می‌توانم اضافه کنم در همین حد و حدود که از حوصله خارج است و خب خیلی از مسائلی هم هست که نمی‌شود بیان کرد. همه‌ی این‌ها کنار، خبر لغو شدن ملک پر ماجرای مدرسه‌ای که سه سالی است داریم سعی می‌کنیم به سمت تأسیس‌اش برویم. ماجراهای چند ساعته‌ی اخیرمون بود و شاید باور نکنید اما یک روز تقریبا عادی ماست. این اخبار و مراجعات؛ که هنوز دقیق نمیدانم ماموریم به فاش نکردن یا فاش کردن! امیدوار بودن و امید دادن ناممکن بنظر می‌رسد ولی رفقای ما در کانون، فاران، خیریه، اشتغال و... همچنان دارند می‌جنگند. این وقت شب در این بین، دیدن یک پیامک در موبایل‌ام من را وا داشت این متن را برخلاف مشی همه‌ این سال‌ها که ننوشتن و نگفتن بود، بنویسم. پیامک یک ماه پیش آرش، جوان خوش تیپی که تا پارسال ساکن خانه راهی بود ولی متاسفانه دوباره درگیر اعتیاد شد: «سلام. به آقا مصطفی گفتم میرم یه چیزی بخورم بیام خدمت‌تون یه صحبتی کنیم اگه قسمت باشه برم بخوابم خسته شدم از این دربه دری.» آرش نشد که برای ترک مواد بخوابد؛ و دو سه شب پیش به رحمت خدا رفت ولی پیام‌اش در ذهنم خواهد ماند از قسمت، خستگی، در به دری و خوابیدن دسته‌بندیفرهنگکلید‌واژهصادق امامیگروه انسانم آرزوستکانون محمدیههرندیدروازه غار